![]() |
![]() |
|
| صورت پنهان من |
|
نمی خواستم دیگه این وب رو آپ کنم ولی آمدم و فقط می خواهم یه جمله بگذارم و برم و تا کی معلوم نیست:
تو چیزها رو می بینی و می گویی چرا ؟! من چیزهایی رو در خواب می بینم و می گویم: چرا که نه؟! مهمه که این جمله از کیه و چرا آمده این جا و من از کجا آوردمش؟! خوب پس براتون نمی گم ......می خواهم امروز برای یک بار هم که شده واقعا زندگی کنی ... به من قول بده من در برابرتو مسئولم ..... می تونی درکش کنی؟! الهام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 10:58 قبل از ظهر با دستهای الهام |
|
|
سلام... اين كه چرا اسم وبلاگ شد نقاب شكن ، داستان روزمرگي منه...كه عادت شده بود برام پنهان شدن پشت اون! علت و دليل هاي زيادي هم براي خودم داشتم...و اين زندگي منو جهنم كرده بود.... نمي خواهم بگم الان بهشته!ولي مي دوني چيه..وقتي به خودم نگاه مي كنم مي بينم شايد من به خيال خودم خيلي خوب و درست و عالي و عجيب يا هر صفت ديگه كه مي تونم به خودم نسبت بدهم رو ، دارم يا داشتم ولي چيزي كه نداشتم لذت بود!!! همه چيز عالي و خوبه تنها چيزي كه هست اينه كه من ازدنيايي كه پيرامونم ساختم لذت نمي برم! درسته ...درسته..افكار من خوب عالي بزرگ متعالي جذاب ولي كجاش منو به لذت مي رسونه چي داره مانع احساس خوب داشتن من مي شه.... هيچي فقط اين نقاب لعنتي.....ولي ديگه ندارمش حالا زخم هاي صورتم داره هوا مي خوره!درد داره ولي از دردش هم دارم لذت مي برم..... "من الهامم فقط يك نفر مثل من به دنيا آمده مي توني منو ببيني ولي نه تو تفكراتت نه ...فقط توي چشم هاي خودم توي عطر حرفهام توي ذره ذره ي وجود متبلورم!"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 2:32 بعد از ظهر با دستهای الهام |
|
|
"در آغاز تنها واژه بود ......... وقتی یک کم درست فکر می کنم می بینم .. آِ اِ اِ اِ...این بنده خدا راست می گه ها؟!! ما با این واژه ها داریم چه بلایی سر خودمون میاریم؟!!!!! امروز گفتم بیام این جا و احساسم رو بهت بگم بعد فکر کردم و دیدم این واژه هایی که من به کار می برم تا احساسم رو بیان کنه رسالت خودشو خیلی خوب انجام نمیده!!!!! یادم به کتاب " واژه نامه موفقیت " افتاد . گفتم اگه بگم حالم خوبه شاید شما نفهمید چقدر خوبم پس بهتره بگم من فوق العاده ام، بعد هم دویدم و رفتم کتاب رو آوردم و گلچینی از واژها و واژهای جایگزینشون رو براتون گذاشتم ، امیدوارم استفاده کنید. کلمه ی قدیمی تضعیف کننده کلمه جدید عصبانی دلزده مضطرب کمی نگران مضطرب منتظر گیج کنجکاو افسرده آرامش قبل اقدام خسته در حال نیرو گرفتن ترس اعجاب مایوس به مبارزه طلبیده شدن حسود عشق زیاد عصبی پر انرژی مستاصل در حال جست و جو رانده شده نگاهی دوباره غمگین در حال سر و سامان دادن به افکار افتضاح متفاوت کلمه ی قدیمی پیش پا افتاده کلمه جدید پر بار خوب عالی جذاب بی نظیر راضی آرامش بخش کنجکاو مجذوب هیجان زده سر مست احساس خوب داشتن فوق العاده شاد در حال پرواز روی ابرها دوست داشتن به وجد آمدن انگیزه داشتن وادار شدن لذت بخش به یاد ماندنی سریع در حد انفجار چاره ساز برجسته سوپر رعد آسا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 تیر1387ساعت 2:2 بعد از ظهر با دستهای الهام |
|
|
لحظه ی گم شده مرداب اتاقم کدر شده بود و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم. زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت. در باز شد و او با فانوسش به درون وزید زیبایی رها شده ای بود ومن دیده به راهش بودم رویای بی شکل زندگی ام بود. عطری در چشمم زمزمه کرد. رگ هایم از تپش افتاد. همه رشته هایی که مرا به من نشان میداد در شعله فانوسش سوخت. زمان در من نمی گذشت. شور برهنه ای بودم. اوفانوسش را به فضا آویخت. مرا در روشن ها می جست. تار و پود اتاقم را پیمود وبه من ره نیافت. نسیمی شعله ی فانوسش را نوشید. وزش می گذشت ومن در طرحی جا می گرفتم در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم. پیدا برای که؟ او دیگر نبود. آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟ عطری در گرمی رگ هایم جابه جا می شد. حس کردم با هستی گم شده اش مرا می نگرد. "و من چه بیهوده مکان را می کاوم : آنی گم شده بود."
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 6:43 بعد از ظهر با دستهای الهام |
|
|
آره دوباره اومدم پر نفس و دوباره می خوانم و دوباره می گریم و هم سفرانم فقط نگاه می کنند گاهی چند جمله........
و تمام این ها زیباست...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 3:1 بعد از ظهر با دستهای الهام |
|
|
یک روز تابستانی سبزه به سایه ی درخت نارون گفت : " مدام این سو آن سو می پری و آرامشم را بهم می زنی"
و سایه پاسخ داد :" من نه....من نه...به آسمان نگاه کن. درختی هست که میان زمین و خورشید در باد به شرق و غرب حرکت می کند." و سبزه به بالا نگاه کرد و برای اولین بار درخت را دید و با خود گفت :" عجب...نگاه کن ... سبزه ای بزرگ تر از من هم هست " و بعد ساکت شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 10:51 قبل از ظهر با دستهای الهام |
|
|
امروز از تمام بودن هام خستم از تمام بودن هایی که رنگ نبودنه.......
دیگه حتی حوصله خودم وگفتن از دلتگی هام رو هم ندارم....خدایا دنیات قشنگه ولی نه به قشنگی تو..... حالم بده خدا....دارم خفه میشم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 7:49 قبل از ظهر با دستهای الهام |
|
|
بعضی وقتها فکر می کنی اگر بغضت روقورت بدی همه چیز تموم شده و اشک راه خودش رو گم می کنه .....انا بعد از قورت دادن بغضت اولین چیزی که حس می کنی، داغی گونه هات..... اشک از تنهایی ...خیلی بده چون درست نمی تونی بفهمی از چی داری گریه می کنی از چی که صدای هق هقت بلنده.....فقط میدونی ناراحتی، ناله داری...... صدای تو گلوم همیشه قهره.....با همه گاهی با خودم وقتی با خودم قهره شعر می خواند ومن....جز گوش دادن کاری بیشتر بلد نیستم !! دیگه دارم از گوش دادن هام کلافه می شم....تا کی می خواهی سکوت کنی.... باز شعر می خواند و می خواند ومی خواند....دیگه صدام به هیچ جایی نمی رسه ....صدام خسته است فقط دلش می خواهد با خودش خلوت کنه..... آهای مردم........صدایم رفت....لااقل گوش هایم را کر نکنید!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 7:25 بعد از ظهر با دستهای الهام |
|
|
اگر آزادی را می جویید باید بدل به مه شوید. بی شکلی شکل تا ابد جوینده است.همان گونه که سحابی های بی شمار به خورشیدها و ماه ها تبدیل شدند....و ما که بسیار جسته ایم و اینک چون قالبهای سخت به این جزیره باز می گردیم...باید دوباره مه شویم و از آغاز بیاموزیم........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 7:27 قبل از ظهر با دستهای الهام |
|
|
مردی به دیگری گفت:مدتها پیش در بالا ترین مد دریا با نوک عصایم خطی روی ماسه ها نوشتم.مردم هنوز می ایستند تا آن را بخوانند و مراقب اند که مبادا پاکش کنند.و مرد دوم گفت:من هم خطی روی ماسه ها نوشتم در آن وقت که مدکاملا پایین بودو امواج دریی پهناورآن را پاک کردند.بگو تو چه نوشته بودی؟
و مرد اول پاسخ دادو گفت:این را نوشتم: "من همانم که هست" تو چه نوشتی؟ مرد دوم پاسخ داد:نوشتم: "من چیزی جز قطره ای از این اقیانوس عظیم نیستم" جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 7:15 قبل از ظهر با دستهای الهام |
|
|
فقط یک یاد می ماند فقط یک نام می ماند
زبودنها فقط یک دوست می ماند ز هر گمگشته ای یا نام نیکویی فقط فقط یک روز می بینی که او رفته به جز یک شاخه گل از او نشانی نیست فقط بر روی قالی جای پایش را تو میبینی فقط بر روی کاغذ نقش خطش را تو می خوانی به هر جا بنگری او را نمی یابی به جز یک عکس یا یک یادیا یک نام از گمگشته ات دیگر نشانی نیست از گمگشته ات دیگر نشانی نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 7:4 قبل از ظهر با دستهای الهام |
|
|
انسان مهم نیست که کجا هست مهم اینه که به کجا میره!!
آلبرت انیشتین |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 6:59 قبل از ظهر با دستهای الهام |
|
|
چرا به دنبال لحظه ی آفرینش باید گشت؟!!نمی بینی که هم اکنون جهان در برابرت دم بهدم خلق می شود؟!و چرا در گذشته های دور در جست و جوی دست خالق باید بود که کی از آستین خلقت به در آمده است؟!نمی نگری که هر لحظهو همواره دست خالق در کار آفریدن و نو پدید کردن است؟و چرا باید بر سر خدای ساعت ساز و خدای تبعیدی مشاجره کرد ؟ نمی بینی که او در نقطه نقطه ی جهان حضور دارد!!
پیش از خلقت جهان زمانی نبوده است.و از این رو این سوال که کی جهان خلق شده سوالی نا به جا و بی معناست این سوال فقط در صورتی معنا دارد که زمانی جاری و مستقل از جهان داشته باشیم(همان مفهوم نیوتونی از زمان)و جهان در یکی از ساعات و لحظات آن هستی پذیرفته باشد اما چون چنین نیست و زمان زاییده ی ماده و بعد از آن است نه مستقل از آن و قبل از آن لذا نمی توان از زمان خلقت جهان پرسیش نمود! در حقیقت مجموع جهان در بی زمانی واقع است همچنان که در بی مکانی نیز هست. نمی توان پرسید که مجموع کائنات در کجاست چرا که وقتی مجموع ماده را در نظر بگیریم خارج از آن جایی وجود ندارد تا معین کنیم جهان در این جاست نه در آن جا (داستان زمان هم به همین گونه هست). جهان بدان سبب که یک حرکت بیش نیست هر لحظه در آغاز شدن در نیاز است و جست و جو از یک آغاز مشخص زمانی برای نیاز آن عبث است!! متحرک از خود آغاز می کندودر خود حرکت می کند و باز به خود میرسد اما این خود نهائی مرحله ی بالا تری از خود آغازین است. علت ثابت(خدا)از طریق ایجاد معلولی که ذاتش و ثباتش عین تغییرو تبدل است (گردش افلاک) در جهان بی ثباتی و تحول می آفریند. از این رو موجودی که هویتی گذرا دارد و از جنبه ی هستی پذیری متکی به علت خویش است آن چه را از علت دریافت می کند همان هستی اوست یعنی خلق تحول به نمی دهد بلکه: خود او را به او می دهد! نهاد نا آرام جهان (نظریه ی حرکت جوهری ملا صدرا)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 دی1386ساعت 1:49 بعد از ظهر با دستهای الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای مه....بذر های سبزی که به من دادی تا بپراکنم..هنوز در دستانم است ...ولبانم مهر ترانه ای دارد که گفتی بخوانم...ومیوه ای برای تو نیاوردم و پژواکی برای تو نیاوردم ... زیرا دستانم کور بودندولبانم سرسخت...... "الهام"
|
| نوشته های قدیمی |
|
هفته اوّل اسفند 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته اوّل دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
جبران خلیل جبران سخنان تکان دهنده الهام و ..... |
| پیوندها |
|
رنگین کمان گنبد فیروزه ای:کشکول دل من پیامبر دیوانه(در حاشیه ی خودم) سیاه همچون اعماق آفریقای خودم جایی دیگر....شاید برای زندگی من و هزار توهای ذهنم |
|
RSS
|